در يكي از سايتها، برنامهاي را براي خارجيها share كردم. يك بنده خدايي پيدا شد و پيام خصوصي داد و خودش را معرفي كرد: Ahmed از مصر.
از من خواهش كرد كه در مورد آن نرمافزار با او چت كند. پس از چند پيام و اصرار زياد، راضي شدم و ID مربوط به GMailام را به او دادم.
بيدرنگ بعد از گرفتن ID من، مرا add كرد و شروع به چت. چون گفته بود مصري است، با «سلام» شروع كردم و شوكه شد. سرتان را درد نياورم. چند قسمتِ از چت ما، كه در روزهاي مختلف ادامه يافت (و او هميشه آغازكننده بود) اينجا ميگذارم.
گفت من سني هستم؛ دينت چيست؟ گفتم شيعه.
تا اينجا به صورت انگليسي (زبان مشترك ؟!؟) چت ميكرديم. از من پرسيد عربي بلد هستي؟ به عربي به او گفتم: "من ميتوانم به صورت زيبا به عربي سخن بگويم." البته بعدش هم گفتم جدي اين حرف را نزدم ولي با اين حال گفتم ميتوانم عربي بخوانم و تا حدودي هم جواب بدهم. اين شد كه او عربي مينوشت و من هم اغلب عربي پاسخ ميدادم (خدا ميداند عباراتم چقدر غلط نحوي و صرفي داشت) و در جائي كه به ذهنم چيزي نميرسيد، انگليسي مينوشتم.
از من پرسيد: دوست داري در مورد اسلام صحبت كنيم؟
راستش را بخواهيد انتظار چنين صحبتي از او را داشتم. ولي به هيچ وجه علاقه به بحث نداشتم. با اين حال براي اينكه تو ذوقش نخورد، پذيرفتم. سؤالاتي كرد كه احساس كردم ميخواهد بداند، نظر ما (شيعيان) نسبت به آنها (سنيها) چيست. و حس كردم، پيشفرضي كاملاً منفي دارد.
پرسيد: نظرت نسبت به مسلمانان اهل سنت چيست؟
تاجايي كه توانستم، تعصب بيجا را كنار گذاشتم تا تصور غلطي در ذهنش شكل نگيرد؛ البته نميخواستم بدعتي هم در عقايد شيعيان به جا بگذارم.
گفتم: مسلمانان برادر يكديگرند. (البته قرآن فرموده مؤمنان برادر يكديگرند)
نظرم را در مورد امام علي (ع) پرسيد. گفتم او مولاي ما در اين دنيا و آخرت است و جانشين رسول خدا.
در مورد رسولالله پرسيد و من هم در جواب با رندي، گفتم: اشهد ان محمد رسول الله
و در اينجا به نقطه تفرقه رسيديم. پرسيد: نظرت راجع به ابوبكر و عمر و عثمان چيست؟
سعي ميكردم از جواب صريح دادن، طفره بروم. گفتم: به نظرم، ميداني نظر شيعه نسبت به آنان چيست. اما اين جواب او را قانع نكرد. گفت ميخواهم از زبان خودت بشنوم. شروع به سؤال از عمر كرد. اينجا بود كه ديگر مفري نبود. چه ميتوانستم بگويم، آيا ميتوانستم نظر شيعه را تغيير بدهم؟ به ناچار گفتم: شيعه معتقد است آنها حق امام علي براي خلافت را غصب كردند. پرسيد: چه كسي گفته حق خلافت با علي بوده است؟ گفتم، رسولالله (ص).
در اينجا صحبتي به ميان آورد كه منتظرش بودم. استدلال ضعيف اهل تسنن. استدلال به علماي خودشان. حديثي از عايشه از قول پيامبر (ص) در مدح ابوبكر نقل كرد و مدعي شد اين حرف در مورد علي، عمر و عثمان نقل نشده است.
به او گفتم؛ اگر ميخواهي براي من دليل بياوري، از مطالبي كه ما (شيعيان) به آن اعتقاد داريم بياور. در كمال ناباوري گفت: خوب، اينكه من گفتم از رسولالله بود ديگر!
تا آخر بحث هرچه كردم به او بگويم كه در بحث، بايد روي مشتركات بحث كني، به خرجش نميرفت. حتي ميگفت: شما فقط خدا را قبول داريد و رسول را هم (برخلاف ادعايتان) قبول نداريد!!! از او ميپرسم، آيا «ممكن» است يكي از سخنان پيامبر، خلاف واقع روايت شود؟ اين هم برايش عجيب و سنگين بود. حتي زير بار اين احتمال هم نميرفت.
از او پرسيدم، فرض كن شخصي خدا را قبول ندارد. چگونه خدا را براي او اثبات ميكني تا ايمان آورد؟ مگر غير از اين است كه از «فلسفه» و «منطق» استفاده ميكني؟ جوابش جالب بود: فقط از منطق استفاده ميكنم و هرگز از فلسفه استفاده نميكنم. (چقدر روشنفكر!)
گفتم، اين جمله منطقي نيست كه در بحث روي اشتراكات بايد بحث شود كما اينكه آنجا «منطق» مشترك بود. حال ما يكسري مشترك داريم. يك سري هم ما قبول داريم. ما بايد با مشتركات و اعتقادات شما استدلال كنيم و شما هم بالعكس.
هرگز زير بار اين حرف نميرفت. احساس ميكرد پيامبر كه مشترك است، بايد با دروغهاي نسبت داده شده هم مشترك باشد.
بحث ادامه پيدا ميكرد و من هم داشتم تلف ميشدم: ساعت 3:20 صبح بود. خيلي خسته بودم ولي نميخواستم بحث قطع شود. ناگهان ديدم سيلي از اتهامات به سوي ائمه شيعه روانه كرد: آنها تاجر و پولدار بودند، آنها خمس را براي خود هم صرف ميكردند و ...
تاجر بودن براي او يك نقطه ضعف بود، سعي كردم خديجه (س) را به عنوان فردي پولدار و تاجر مثال بزنم و نتيجه بگيرم كه پول بالذات بد نيست و با تلاش فراوان موفق هم شدم. (بماند كه وسط بحث، خديجه (س) را با عائشه اشتباه گرفت و تا زماني كه به زندگي خديجه در ويكيپدياي عربي لينك ندادم، سوء تفاهم حل نشد!)
از من خواهش كرد كه در مورد آن نرمافزار با او چت كند. پس از چند پيام و اصرار زياد، راضي شدم و ID مربوط به GMailام را به او دادم.
بيدرنگ بعد از گرفتن ID من، مرا add كرد و شروع به چت. چون گفته بود مصري است، با «سلام» شروع كردم و شوكه شد. سرتان را درد نياورم. چند قسمتِ از چت ما، كه در روزهاي مختلف ادامه يافت (و او هميشه آغازكننده بود) اينجا ميگذارم.
گفت من سني هستم؛ دينت چيست؟ گفتم شيعه.
تا اينجا به صورت انگليسي (زبان مشترك ؟!؟) چت ميكرديم. از من پرسيد عربي بلد هستي؟ به عربي به او گفتم: "من ميتوانم به صورت زيبا به عربي سخن بگويم." البته بعدش هم گفتم جدي اين حرف را نزدم ولي با اين حال گفتم ميتوانم عربي بخوانم و تا حدودي هم جواب بدهم. اين شد كه او عربي مينوشت و من هم اغلب عربي پاسخ ميدادم (خدا ميداند عباراتم چقدر غلط نحوي و صرفي داشت) و در جائي كه به ذهنم چيزي نميرسيد، انگليسي مينوشتم.
از من پرسيد: دوست داري در مورد اسلام صحبت كنيم؟
راستش را بخواهيد انتظار چنين صحبتي از او را داشتم. ولي به هيچ وجه علاقه به بحث نداشتم. با اين حال براي اينكه تو ذوقش نخورد، پذيرفتم. سؤالاتي كرد كه احساس كردم ميخواهد بداند، نظر ما (شيعيان) نسبت به آنها (سنيها) چيست. و حس كردم، پيشفرضي كاملاً منفي دارد.
پرسيد: نظرت نسبت به مسلمانان اهل سنت چيست؟
تاجايي كه توانستم، تعصب بيجا را كنار گذاشتم تا تصور غلطي در ذهنش شكل نگيرد؛ البته نميخواستم بدعتي هم در عقايد شيعيان به جا بگذارم.
گفتم: مسلمانان برادر يكديگرند. (البته قرآن فرموده مؤمنان برادر يكديگرند)
نظرم را در مورد امام علي (ع) پرسيد. گفتم او مولاي ما در اين دنيا و آخرت است و جانشين رسول خدا.
در مورد رسولالله پرسيد و من هم در جواب با رندي، گفتم: اشهد ان محمد رسول الله
و در اينجا به نقطه تفرقه رسيديم. پرسيد: نظرت راجع به ابوبكر و عمر و عثمان چيست؟
سعي ميكردم از جواب صريح دادن، طفره بروم. گفتم: به نظرم، ميداني نظر شيعه نسبت به آنان چيست. اما اين جواب او را قانع نكرد. گفت ميخواهم از زبان خودت بشنوم. شروع به سؤال از عمر كرد. اينجا بود كه ديگر مفري نبود. چه ميتوانستم بگويم، آيا ميتوانستم نظر شيعه را تغيير بدهم؟ به ناچار گفتم: شيعه معتقد است آنها حق امام علي براي خلافت را غصب كردند. پرسيد: چه كسي گفته حق خلافت با علي بوده است؟ گفتم، رسولالله (ص).
در اينجا صحبتي به ميان آورد كه منتظرش بودم. استدلال ضعيف اهل تسنن. استدلال به علماي خودشان. حديثي از عايشه از قول پيامبر (ص) در مدح ابوبكر نقل كرد و مدعي شد اين حرف در مورد علي، عمر و عثمان نقل نشده است.
به او گفتم؛ اگر ميخواهي براي من دليل بياوري، از مطالبي كه ما (شيعيان) به آن اعتقاد داريم بياور. در كمال ناباوري گفت: خوب، اينكه من گفتم از رسولالله بود ديگر!
تا آخر بحث هرچه كردم به او بگويم كه در بحث، بايد روي مشتركات بحث كني، به خرجش نميرفت. حتي ميگفت: شما فقط خدا را قبول داريد و رسول را هم (برخلاف ادعايتان) قبول نداريد!!! از او ميپرسم، آيا «ممكن» است يكي از سخنان پيامبر، خلاف واقع روايت شود؟ اين هم برايش عجيب و سنگين بود. حتي زير بار اين احتمال هم نميرفت.
از او پرسيدم، فرض كن شخصي خدا را قبول ندارد. چگونه خدا را براي او اثبات ميكني تا ايمان آورد؟ مگر غير از اين است كه از «فلسفه» و «منطق» استفاده ميكني؟ جوابش جالب بود: فقط از منطق استفاده ميكنم و هرگز از فلسفه استفاده نميكنم. (چقدر روشنفكر!)
گفتم، اين جمله منطقي نيست كه در بحث روي اشتراكات بايد بحث شود كما اينكه آنجا «منطق» مشترك بود. حال ما يكسري مشترك داريم. يك سري هم ما قبول داريم. ما بايد با مشتركات و اعتقادات شما استدلال كنيم و شما هم بالعكس.
هرگز زير بار اين حرف نميرفت. احساس ميكرد پيامبر كه مشترك است، بايد با دروغهاي نسبت داده شده هم مشترك باشد.
بحث ادامه پيدا ميكرد و من هم داشتم تلف ميشدم: ساعت 3:20 صبح بود. خيلي خسته بودم ولي نميخواستم بحث قطع شود. ناگهان ديدم سيلي از اتهامات به سوي ائمه شيعه روانه كرد: آنها تاجر و پولدار بودند، آنها خمس را براي خود هم صرف ميكردند و ...
تاجر بودن براي او يك نقطه ضعف بود، سعي كردم خديجه (س) را به عنوان فردي پولدار و تاجر مثال بزنم و نتيجه بگيرم كه پول بالذات بد نيست و با تلاش فراوان موفق هم شدم. (بماند كه وسط بحث، خديجه (س) را با عائشه اشتباه گرفت و تا زماني كه به زندگي خديجه در ويكيپدياي عربي لينك ندادم، سوء تفاهم حل نشد!)
ميگفتم صحيح بخاري براي ما «صحيح» نيست. اين هم به خرجش نميرفت. پرسيد: تو چطور مسلماني هستي كه بخاري را قبول نداري؟! به او گفتم مسلمانيت به اقرار شهادتين است و نه قبول بخاري! برايش سنگين بود ولي پذيرفت.
در مورد مباهله از او پرسيدم و به كل اظهار بياطلاعي كرد! گفت: منظورت از مباهله چيست و ... حتي آيه مباهله را آوردم و از شأن نزولش پرسيدم:
ناگهان ديدم ناراحت شد و از من ميخواهد بس كنم. نميدانم شايد احساس كرده منظورم اين بوده كه با هم مباهله كنيم!!! ديدم ميگويد: بحث به بنبست رسيده و بايد جمع شود. عبارت جالبي به كار برد: "النقاش اصبح حرب" (بحث اكنون به جنگ تبديل شده است!)
به او گفتم من كه از ابتدا گفتم شيعه هستم. عقايدمان هم روشن است. بحثي هم شكل نگرفته كه چنين عصباني ميشوي. گفت من اصلاً در مورد عقايد شيعه چيزي نميدانم! من فقط به اينها اعتقاد دارم:
در مورد مباهله از او پرسيدم و به كل اظهار بياطلاعي كرد! گفت: منظورت از مباهله چيست و ... حتي آيه مباهله را آوردم و از شأن نزولش پرسيدم:
فَمَنْ حَاجَّک فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَکمْ وَ نِساءَنَا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنفُسنَا وَ أَنفُسکُمْ ثُمَّ نَبْتهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَت اللَّهِ عَلی الْکذِبِینَ
به او گفتم من كه از ابتدا گفتم شيعه هستم. عقايدمان هم روشن است. بحثي هم شكل نگرفته كه چنين عصباني ميشوي. گفت من اصلاً در مورد عقايد شيعه چيزي نميدانم! من فقط به اينها اعتقاد دارم:
الله هو اللهبالأخره اين هم يكجورش است. بحثمان تا 5:26 صبح ادامه داشت. بقيه را (كه موضوعي ديگر بود) در پستي ديگر انشاء الله خواهم آورد.
محمد هو النبى
على هو احد الصحابه الكرام
لا اعرف شئ عن الشيعه
لا اعرف شئ عن احاديث الشيعه المبشره بالجنه




